دسته
از صبحش خوشحالم و مطمئن!خوبه که آدم کس یا کسایی رو داشته باشه که خیالش از بابتشون راحته، حداقل زبان مشترک و یا رویکرد مشترکی باهاشون داره چیزایی هست همیشه که ازشون یاد بگیری و چیزایی که یاد بدی!
پیش تر هم اونجا رفتم رفتارها و برخوردا کمابیش همون جوریه که انتظار داشتم منهای سکوت ها و قضاوتایی که برای من نا آشناس و نمی تونم پیش بینیشون کنم!و البته برام مهم نیستن به عنوان یک مورد ،اما گاهی نماینده قضاوتهای یک ژانر آدمه!
آدمایی که تایپشون رو دوست دارم و شاید مدینه فاضلهام از این آدما پره اما من از جنسشون نیستم و اینو خیلی وقته می دونم!نمی خوام هم باشم اما فکر اینکه مجموعه آدمهایی وجود نداره یا حداقل من نمی شناسمشون یا ندارمشون که بگم از جنسشونم غمگینم می کنه!
اینکه نه این دسته من رو، نه من این دسته رو می پذیرم .و نه اینکه توان معاشرت با دسته آشنا تر گذشته رو دارم و اگه داشتم و همه چیز خوب بود که ازش جدا نمی شدم! و این یعنی نداشتن یا کم داشتن کلئنی آدمهایی که از در کنارشون بودن خوشحال می شی!
نظرات ()
|
هوش یاری
کم کم دارم به هوش میام و نمی خوام!چیزی که فهمیدم اینه که یا مدت زمان زیادی نوازش هام رو به خاطر بی پروایی/بی کلگی گرفتم و معتاد شدم بهش و الان آدم متعهد سخت کوش بودن رو بلد نیستم زندگی کنم و از بابتش خوشحال باشم.
و یا واقعا در این وضع آدمی خوشحال تر و راضی تر و از اینجا و اکنون لذت ببر تره و حتی ممکنه برداره اسم این وضعیتش رو بگذاره خودشکوفایی تبلیغشم بکنه ،فیلم ازش بسازه رمان بنویسه یا هرچی!
به این فکر می کنم که شاید در یک وضع قرار گرفتن در مدت زمان زیاد اوضاع رو خوشتر و تحت کنترل تر کنه ولی گاهی هم به این فکر می کنم که دلم تنگ میشه برای خودم!و هر دو شکل اشکال مریضیند!
تعادل
نمی تونم تشخیص بدم که هویت من با در جمع بودن تعریف میشه یا تنها بودن!این روزها اما انقد دور و دیر شده در جمع بودنم که توش خوب و هوشمند نیستم!سوتی میدم مدام و حتی فرار می کنم که در این موقعیت قرار نگیرم.برم یه جا انقد وایسم که دوباره بلد باشم خودمو توضیح بدم و پیش بینی کنم!حتی بقیه رو.
خواب
خواب می بینم یه دختر بیست ساله دانشچو دارم!و مادر پیری که هر دوتاشون رو به دندون گرفتم تقریبا که فرار کنیم از دست مردی که تو خواب شوهرمه!من استرس دارم و به جفتشون می گم که بدوند اما دخترک بوت کوتاه با پاشنه های بلند پاشه و یه عالمه کتاب دستش که دارن می ریزن،فیزیک هم می خونه!
فرار کردنمون تو مسیر مطب قبلیه بدیعیه داریم ازش دور میشیم.بعدش یه جایی ام که مثل مدرسه یا همچین جایی می مونه!من پبرزنم اینبار.دختر و اون میانساله رو فراری دادم.پشت یه در قایم شدم و کسی که از دستش فرار می کنم می دونه من اونجام.آدم های دیگه ای هم اونجان که جا خوردن از وضعیت ولی به اون هم کمک می کنن ولی من ازشون متنفر نیستم.
صحنه بعد دارم پرواز می کنم.
اسطوره
بُلد ترین چیزی که تو این جماعت می بینم و می تونم باهاش تو هر جمعی شناساییشون کنم این اسطوره پروریه.در نمونههای غیر موفقترشون در جامعه هم تکیه بر روابط و شناختن آدمهای اسطوره وار.
از دبیرستان و راهنمایی توشون شروع میشه و تا سالها بلکم تا آخر عمر دووم داره.بعضا توشون دیده شده از من هم اسطوره بسازند در وضعیتی که من داشتم خودم رو پاره پاره می کردهام که بگم من نه تنها آدم عادی ایم بلکه خوشحالم که این جوریم و مثلا از همه آدم غیر عادیا حالم خراب میشه و یا اصلا از اون طرف که هر آدمی یونیکه و خلاصه ازین قرتی بازیا.
مستاصل می شم حتی گاهی که دوباره این لیست عظیم از اینها متنفرم آنها را می پرستم رو جلوم ردیف می کنند که همه آدمهای لیست هم باید خفن باشند از نگاه گوینده.
به خودم بر می گردم و اولین و بزرگترین آدم خفنی که از ریدن بهش و دوست نداشتنش کسب هویت کردهام در ای سنین نوجوانی.تا حالا هم ادامه داره گاها.
به خاطرش خودم رو تو این لیست قرار نمی دم ولی به این فکر می کنم چی میشه که این بچهها این شکلی میشن.
دلم
دلم شیطنت کردن می خواد!کاری که نباید کنم جایی که نباید برم یا چیزی تو همین مایه ها!
صاحبدلان حکایت دل خوش ادا کنند!
گمانم اولین باری که با این مفهوم آشنا شدم جایی بین کلاس های ادبیات مدرسه بوده که در مدح کوتاه و ساده نویسی ادبیات آمریکایی سخن پراکنی می شده، در مقابل جمله های قریب به یک پاراگراف ادبیات بریتانیای کبیرو شاید باقیه اروپا. و من که همه مباحاتم به طرح کردن مازی از افعال و صفات بوده در نوشتن و یک جور خاص متفاوتی از خودم تشکر می کرده ام در پی آفرینش چنین شاهکار ادبی!
به مرحمت آشنایی ام با این جزیره جدید آدمها و کامنت هایی که می گیرم و از ادبیاتم را شامل می شود تا طرز برخوردم، دوست پیدا کردن و نکردنم و... ،با این مقوله روبرو شده ام که طول می کشند بفهمند چه می گویم و باطبع نوشته هایم هم براشان غامض است و من درمانده نشسته ام که نمی شود شانه بالا بیندازم که فدای سرم و خوش خوشک احساس خاص بودن کنم و به ریششان بخندم که سازگار شدید خوشحال می شوم بمانید.از کودکی هم وضعیت زیر ذره بینم ضعیف بوده به این معنی که فکر اینکه آدم یا آدمهایی مرا می بینند و قضاوت می کنند در صورتی که بخواهم خوب ارزیابی شوم حالم را بد می کند.
یک جور لخت بی حال اعصاب خورد کنی می شوم،فرار می کنم به فراخور حال اگر هم راه ندهد پناه می برم به کنجی جایی که یعنی من نمی خواهم بدانم من را می بینید و قضاوت می کنید.
نقد
از تعارف های یا بگم نوازش های گندهی لحظهای شروع کرده بود .اول با رویکرد همیشگی سر کشیدن نوازش تا قطره آخر وارد شده بودم اما بعدتر ها هی موذب می شدم.نوازش هایی که قبلا هم شنیده بودم رو دسته می کردم تر و تمییز می ذاشتم تو ستون خودش که احساس خوبی کنم اما کامنت های بی ربط هی باعث لبخندهای ماسیده بود روی لبم.
از اونجا که سرقفلی این -نوازش زیاد دهنده در روابط -را از یک جای خیلی دوری در ذهنم به نام خودم زده بوده ام.شروع کردم به متعادل کردن جریان.نوازش های خوب و هوشمندانه دادن.پیدا کردن جاهای خوب خواستنیاش دوست داشتنش مرز تفاوت ها رو کمرنگ کردن و پیدا کردن هر چیزی که در یه دسته جا بگیریم.
اتفاق تکراریی که افتاده اینه!جامون بر عکس شده جای اینکه اوضاع متعادل بشه. در عوض منتقد خوبی شده حتی! .
این بازی رو پیشتر کرده ام.دراز مدت شدنش رو دوست ندارم و خوب الان دیگه بلدم کجا بایستم که نخراشم.
دسته جدیدی باز می کنم و سعی می کنم آدمهای این شکلیم رو توش بزارم.
← صفحه بعد

نظرات ()