با همه سرباز زدنها و سرکشیها دل میبازیم!
آرام آرام
و خرسندیم.
نظرات ()
|
رها
از اینکه بالاخره به حال خودم رها شدم خرسندم!در این به کسی احتیاج نداشتن دست کم برای من احساس قدرت هست!ریسک بزرگیه آدمها رو راه دادن به هر و دقیقا ،هر قیمتی!
دو نفر
میگه بس که مامان رابطه ای نگران شدی!به این فکر می کنم که خشمگینم در عین اینکه نمی خواستم برنجه!به این فکر می کنم که می شناسم این روند معیوب ضربه زدن و خوردن یا نخوردن رو و می دونم این بازی رو دوست ندارم!
میگه براش بگو خوب اگه خوشحال تر می شی!به این فکر می کنم که چه دلگرم می شم از این درک شدگی!چه خوبه یه مامان دیگه هم باشه در یه رابطه!بابا هم نه دقیقا یه مامان دیگه!
لوس می کنه خودش رو و ادامه قربون صدقه های متداوله و من که فکر می کنم تا کنار هم نمی دیدمشون نمی فهمیدم اینا دو نفرند که با هم فرق می کنند!
کار
باورم نمی شه این جمله از دهانم راجع به خودم خارج شده: من به کار کردن معتادم!نمی تونم کار جدی نکنم برای زیاد مدت!
جانی دپ
در من یک ذوقی هست در سینگل بودن که در پارتنر جانی دپ بودن نیست!انگار بفرمایید طوق به گردنم آویخته باشد!
دسته
از صبحش خوشحالم و مطمئن!خوبه که آدم کس یا کسایی رو داشته باشه که خیالش از بابتشون راحته، حداقل زبان مشترک و یا رویکرد مشترکی باهاشون داره چیزایی هست همیشه که ازشون یاد بگیری و چیزایی که یاد بدی!
پیش تر هم اونجا رفتم رفتارها و برخوردا کمابیش همون جوریه که انتظار داشتم منهای سکوت ها و قضاوتایی که برای من نا آشناس و نمی تونم پیش بینیشون کنم!و البته برام مهم نیستن به عنوان یک مورد ،اما گاهی نماینده قضاوتهای یک ژانر آدمه!
آدمایی که تایپشون رو دوست دارم و شاید مدینه فاضلهام از این آدما پره اما من از جنسشون نیستم و اینو خیلی وقته می دونم!نمی خوام هم باشم اما فکر اینکه مجموعه آدمهایی وجود نداره یا حداقل من نمی شناسمشون یا ندارمشون که بگم از جنسشونم غمگینم می کنه!
اینکه نه این دسته من رو، نه من این دسته رو می پذیرم .و نه اینکه توان معاشرت با دسته آشنا تر گذشته رو دارم و اگه داشتم و همه چیز خوب بود که ازش جدا نمی شدم! و این یعنی نداشتن یا کم داشتن کلئنی آدمهایی که از در کنارشون بودن خوشحال می شی!
هوش یاری
کم کم دارم به هوش میام و نمی خوام!چیزی که فهمیدم اینه که یا مدت زمان زیادی نوازش هام رو به خاطر بی پروایی/بی کلگی گرفتم و معتاد شدم بهش و الان آدم متعهد سخت کوش بودن رو بلد نیستم زندگی کنم و از بابتش خوشحال باشم.
و یا واقعا در این وضع آدمی خوشحال تر و راضی تر و از اینجا و اکنون لذت ببر تره و حتی ممکنه برداره اسم این وضعیتش رو بگذاره خودشکوفایی تبلیغشم بکنه ،فیلم ازش بسازه رمان بنویسه یا هرچی!
به این فکر می کنم که شاید در یک وضع قرار گرفتن در مدت زمان زیاد اوضاع رو خوشتر و تحت کنترل تر کنه ولی گاهی هم به این فکر می کنم که دلم تنگ میشه برای خودم!و هر دو شکل اشکال مریضیند!
تعادل
نمی تونم تشخیص بدم که هویت من با در جمع بودن تعریف میشه یا تنها بودن!این روزها اما انقد دور و دیر شده در جمع بودنم که توش خوب و هوشمند نیستم!سوتی میدم مدام و حتی فرار می کنم که در این موقعیت قرار نگیرم.برم یه جا انقد وایسم که دوباره بلد باشم خودمو توضیح بدم و پیش بینی کنم!حتی بقیه رو.
← صفحه بعد

نظرات ()