خمیازه های من!

از من دیگر اثری در آینه نیست!

خیلی جدی نشستم جلو خودم و می پرسم چه غلطی داری می کنی؟از خودم می پرسم باید چیکار کنم؟ یا سحر خوشحال و راضی این موقع ها چیکار میکنه؟فرار! اصن بدبختی از این میخ هایی شروع شد که من رو دوختند به زندگی. گمانم جنس این میخ ها از اشتباه هاییه که آدم خلاف چیزی که فکر می کنه درسته انجام میده. اصن تعهدِ "آزار دهنده" باجیه که آدم به خودش میده که اشتباهشو جبران کنه. کسی که با خودش سازگاره برا هیچی باج نمیده مجبورم نیست هیچ جا وایسه.

نویسنده : : ٩:۳۳ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۱/٦/۱٧
Comments نظرات () لینک دائم

قلب

یک عضلاتی هست دور قلب مخصوص چنگ انداختن ،فشردن و طاقت از کف بردن در شرایط خاص!بعله...

نویسنده : : ٦:۳۳ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۱/٥/۱٥
Comments نظرات () لینک دائم

همرقص

بلند و لاغر اندامِ !از طرز لباس پوشیدنش چهرش موضوع بحث‌هاش همه همه مرد سنتی/مذهبی تحصیل کرده در میاد!همسرش، جین و تی‌شرت آستین کوتاه قرمز پوشیده رو بازوش نقش حنا یا خالکوبی داره موهاشو دمب موشی بسته و با اون اندام ثپل و کوتاهش،قبل از اینکه سرش گرم شه کنار شوهرش نشسته و گاهی هم حین شرکت در بحث آروم همو آغوش می‌گیرند.

مهمونی به مرحله بعد راه پیدا می‌کنه مرد تنها هوشیار جمعِ. طبق انتظار من سراغ این مباحث نرفته و نمی‌ره اما همسرش به اصرار حتی، منگ با بقیه می رقصه. صحنه هایی یادمه که در آغوش های دیگه زاااار می زنه حتی وسط رقص سیلیِ که نثار آشنا و غریبه مذکر می کنه و نگاه مرد که توش حمایت هست، نگرانی هست، محبت هست!دنبالش راه میفته و از همه بابت سیلی که خوردن عذر خواهی می کنه!

تنها همرقصی که دوست دارم انتخاب کنم تو جمع مرده! واسه اینکه شاید بهش بگم می فهممش!بهش بگم یه قسمتی از وجود من و تو بدون اینکه شرایط اولیه یکسانی داشته باشه، شاید، مثل هم تغییر کرده. بهش  بگم می‌دونم سخته اما دمت گرم. بگم مستحق توجه و محبتی حتی اگه به هزار و یک دلیل نری طرف آدما و نیان طرفت.اما بازهم کوتاه نمی‌آد و اولین عبارتش در مورد من اینه که می دونی تو این جمع از همه قشنگ‌تر می رقصی؟

 می‌دونم!

نویسنده : : ۱٠:۳٤ ‎ق.ظ ; ۱۳٩۱/٥/۱٤
Comments نظرات () لینک دائم

in peace!

Run and never look back!:)

نویسنده : : ۱٠:٥٢ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۱/٥/۳
Comments نظرات () لینک دائم

قلعه

 

...

نشستم تو قلعه ای که برا خودم درست کردم و دلم نمی‌خواد دیگه بیام بیرون!همه چیز مرتبه.فکر تموم شدن آذوقه هم نمی کنم. همه چیزی که از روابط اجتماعی نزدیک می‌خوام خلاصه می شه به چند روزی یکبار گپ زدن با یه دوست هم دغدغه .بچه ها و کارو فلان هم روابط اجتماعی دورتر رو فراهم می کنند.

هیچ چیز خوبی اون بیرون برا جنگیدن وجود نداره، پیشتر هم می دونستم البته.می دونم هم این استیت می تونه سالم نباشه اما با همه تقدس مفهوم سلامت برا خلق من خیلی اصراری بهش ندارم دیگه!دست کم فعلا!

نویسنده : : ۳:٤٧ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۱/٤/۳۱
Comments نظرات () لینک دائم

رقیق

 

این رقیق شدگی اصالت نداره!ینی به نظرم نشونه هیچ چیز نیست جز اینکه یه جای کارم داره می لنگه! حساب می‌کنم تا زنانگی بعدیم چقدر فاصله ست چقدر چی خوردم که تاثیر داره ، کم تر چیزی پیدا می کنم! لم داده ام در آرامش و به اشک ریختنم نگاه می‌کنم.توضیحی ندارم اعتراضی هم.

به راه حل فکر می‌کنم.به اینکه چه کشمکشی دارم بین فشار دادن اجکت و فرار کردن به دورترین نقطه از زمین و همیشه موندن و ساختن و آرام گرفتن.

دلم آدم‌های نزدیکم رو می خواد که پر از تردید و تناقض بشینم در مورد خودم نظریه صادر کنم و هی درست از آب در نیاد و بشینیم بخندیم به همه چی.

نویسنده : : ۱۱:٠٤ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۱/٤/٢٧
Comments نظرات () لینک دائم

 

با همه سرباز زدن‌ها و سرکشی‌ها دل می‌بازیم!

آرام آرام

و خرسندیم.

نویسنده : : ٥:٤٢ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۱/٢/٦
Comments نظرات () لینک دائم

رها

از اینکه بالاخره به حال خودم رها شدم خرسندم!در این به کسی احتیاج نداشتن دست کم برای من احساس قدرت هست!ریسک بزرگیه آدمها رو راه دادن به هر و دقیقا ،هر قیمتی!

نویسنده : : ۱۱:٠٧ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۱/۱/٢٥
Comments نظرات () لینک دائم

← صفحه بعد